سلام علیکم. عصر حضرت امام حسن (علیه السلام) در دوران حیات نورانی او از جنس رموز قرآن است و این برای زندگی اهل ایمان و مسلمانان بسیار دردناک است که وقتی تمام مصادق و مسائل تاریخی را ورق میزنیم و مطالعه میکنیم، نمیشود آشکارا و برهنه یک حقیقت درخشان روشنی را به گستره زندگی اولاد آدم ارائه کرد.
البته این موضوع انحصار به حضرت امام حسن (علیه السلام) ندارد حتی آن کسانی که فکر میکنیم از آنها آگاهی کامل و جامع یا شنیدههایی داریم مثل وجود مبارک حضرت علی (علیه السلام) یا حضرت سید الشهدا (علیه السلام)، آنها هم مجهولاتشان نسبت به معلوماتشان مانند قطرهای است در اقیانوس.
علت این ناشناخته بودن این است که همه آنهایی که دست به قلم برده اند از عامه و امامیه، گمانشان این است که اگر مطالعه کنند، اخبار را دریافت کنند یا احادیث را مورد بررسی قرار بدهند یعنی حقیقت وجود مبارک معصوم را دریافت کردند و این فهم بسیار اشتباه است.
همه آن چه ما از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) دریافت میکنیم، چه در کتاب وحی و چه در اخبار و احادیث، همه آدرسهای زندگی ماست؛ لذا شما در قرآن کریم ملاحظه میکنید که ذات اقدس متعال به مردم و اهل ایمان نشانه پیغمبر را نمیدهد که بروید و ببینید پیغمبری مرسول شده که مثل شماست، میفرماید که " قُل " یعنی خود بگو؛ قُل اِنما انَا بَشَراٌ مِثلُکُم، نفرمود که " یا إیها الأنسان " یا " یا إیها الذین آمنوا انما بشراٌ مثلکم " یا " هو بشراٌ مثلکم "، اگر خداوند این را میفرمود، معنایش آن بود که تمام وجود مبارک حضرت نبوی (صلی الله علیه و آله و سلم) در ما قابل بازیافت است و میتوانیم آن را درک کنیم یا بفهمیم و گمان این میشود که او وسعت و عمق پیدا کرد و ما، چون پیدا نکردیم عقب ماندیم، خیر اینگونه نیست، بلکه به خود پیغمبر فرمود: " قُل اِنما اَنا بَشَراٌ مثلُکُم "
این فرمایش یعنی چه؟ یعنی یک لحظه نگاهتان را برگردانید، من زندگی سالمی در ترازوی وحی را برای شما تعریف کردم، در سیاست، اقتصاد، اجتماع، در نظام اخلاق در خانه و خانواده و در همسایه داری، هر شأنی که اقتضای حیات بشری میشود، من نسخهای را عمل کردم که قله وجودی شماست، لذا فرمود: " لِقَد کانَ لَکُم فِی رَسُولِ اللهِ حُسنهً الحَسَنه "؛ حُسنه یعنی چه؟ یعنی آن مدل و الگوی در دسترس، اما پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود که علی، هیچ کسی حقیقت تو را دریافت نخواهد کرد جز خدا و من، و خدا را هم کسی در حقیقتش درک نخواهد کرد جز من و تو، و کسی هم به غیر از خدا و تو، من را نخواهد شناخت، در حق معرفت همدیگر.
پیغمبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) وقتی مبعوث شد در میان یک مردمی مبعوث به رسالت شد که خود قرآن از آنها تعبیر به جاهلیت میکند، اما تعریف جاهلیت از نگاه قرآن با تعریفی که عالمان و مورخان اسلامی کرده اند بسیار متفاوت است.
ما اگر ذرات وجودمان را بشکافیم و قرار باشد از جاهلیت عربِ عصر بعثت گزارش گیری کنیم، خواهیم گفت که عرب جاهلیت، یک مردمان متحجرِ بی منطقِ فادق و جدای از بهداشت، بی سواد، وحشی و درنده است؛ عموماً همان نکاتی که در امروزه مطرح میشود، اما آنهایی که این سخن را میگویند، به معنای اصطلاحی، به اعراب عصر جاهلیت تهمت زدند. آنها مردمان بودند، دارای افکار مدون؛ مثلاً بخش بزرگی از قوانین اسلام را قوانین امضایی باید دانست.
قوانین امضایی یعنی چه؟ یعنی این قانون در عصر جاهلیت، مثل قانون ماههای حرام، تصویب و وضع شد و چهار ماه فرصت گذاشتند تا رفع مخاصمه شود. در این چهار ماه، فرصتی بود که اگر مخمصهای باشد، جمع شود یا جنگی به اصلاح رسد؛ پس یک فرصتی برای بازخوانی خود مردم بود.
عمر این قانون، چهارصد سال است که در هر ۱۰۰ سال یکبار نقض شده است وآنقدر در میان اعراب این نقض زشت بود که این نقضها را " حرب الفجار " نامیدند، یعنی جنگهای گناه آلود.
در جامعه امروزی ما، در یک مسافت جغرافیایی کوتاه، چند گناه در ماههای حرام رخ میدهد؟ آن وقت ما به آنها جاهلیت میگوییم؛ آنهایی که قانون دست نوشته خودشان، یعنی ماههای حرام را هر ۱۰۰ سال یکبار نقض کردند؛ البته این قانون دیگر قانون عرب نیست، بلکه قانون دین است.
کاری که پیغمبر اعظم (صلی الله علیه و آله و سلم) کرد، این بود که با مردمانی طرف حساب شد که با جدا افتادن از تعالیم ابراهیم خلیل (علیه الصلوه والسلام) از هدایت وحی خالی شده و هویت انسانی آنها خدشه دار شد و هر جا که تربیت انسان از هویت انسانی و هدایت الهی خالی شود، همان جا آغاز نقطه جاهلیت است؛ در این فرقی ندارد کجای عالم ایستاده اید. ما همیشه به دنبال یک اباجهلی هستیم تا او را جاهل بنامیم و تحقیرش کنیم. در نگاه قرآن، جاهلیت یک فرآیند است. شما باید مراقب باشید که هیچ وقت در این جاهلیت گرفتار نشوید و سقوط نکنید.
اباجهل، دانشمند بزرگی بود، به او " ابوالحکم بن هشام " میگفتند، شما احتجاجات پیامبر را با اباجهل مطالعه کنید؛ میبینید که همه آنها در مورد ملکوت عالم است. پیغمبر عظیم الشأن (صلی الله علیه و آله و سلم) که زمان اضافی و بیکاری ندارد که بخواهد وقت خود را برای طرح استدلال و احتجاج با کلام بیهوده یک فرد هدر بدهد. اگر اباجهل علم و دانش بزرگی نداشت، پیغمبر میتوانست معجزه فعلی کند، یعنی به عنوان مثال ماه را دو تکه میکرد یا مُردهای را زنده میکرد و از این قبیل معجزههای سخت؛ اما آن اتفاقی که باعث شده بود مردم در عین علم و دانایی در جاهلیت باشند، تغییر سبک زندگی آنها با جدا شدن از آئین ابراهیم خلیل (علیه الصلوه والسلام) و شکست حریم انسانی بود. سبک زندگی آنها که تغییر پیدا کرد، تنزل پیدا کردند و موقعیت خود را تخفیف دادند و تحقیر کردند تا جایی که مثل روزگار ما به آنها جماعتی سوسمار خور، بی ارزش، بی تعقل، بی تفکر و بی سرو پا نگاه میکند؛ البته این گونه نیست.
رهبر عالی قدر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) سیزده سال بعثت و ده سال دوران هجرت را زحمت کشیدند تا از آن مردم متکاثر، ثروت اندوز، خیانتکار، مردمانی که خلق و خوی آنها نظام استکباری بود و جنس رفتارهایشان در پنهان و آشکار از جنس نظام سلطه بود با تغییر در سبک زندگی آنها را به امت واحده تبدیل کرد که این مسأله باعث شد مردم یاد بگیرند برای یکدیگر زندگی کنند، نه صرفاً برای خود.
مردمی که در تجارتشان خیانت و سوء استفاده از دیگران بود، به جایی رسیدند که که اگر در آمدشان ۲۰ درهم میشد، دست خود را از بیت المال قطع میکردند؛ زیرا اولین نظام مالی مدون در کره زمین را پیامبر عظیم الشأن اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) تأسیس کردند، به طوری که درآمدها و هزینه ها، تابع قاعدهای دقیق بود.
قاطبه مسلمانان یارانه دریافت میکردند، اما در این بین اگر کسی بیش از ۲۰ درهم دریافت میکرد، خودش یارانه اش را حذف و به خزانه اعلام میکرد که دیگر سهمی در بیت المال ندارد.
این تغییر در سبک زندگی باعث ایجاد تمدنی نوین شد، تمدن نوین اسلامی که باعث جریان تمدن ساز شد. تمدن اسلامی به معنای ساختن شهرها در کنار آبادانیها نیست، بلکه ایجاد حیات در کنار دل آبادی و تربیت درست است؛ به عبارت دیگر، تمدن اسلامی یعنی آب حیات به جامعه انسانی عرضه داشتن و آبروهای رفته را بازگرداندن؛ لذا پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) سبک زندگی نوین را در اتصال مردم به تعالیِ ذات اقدس توحید تعریف کرد، مردمانی تحرک و تغییر پیدا کردند که در اصل رسالت میزیستند، نه در زمانی که موسوم به فتوحات است. تمدنهای بزرگ در حقیقت تابناک اسلام حذف شدند، در طول تاریخ هیچ تمدنی همانند تمدن اسلامی نمیبینید که به این اندازه تمدنهای بزرگ مانند: مصر و آتن را در خودش هضم کرده باشد.
بعد از این که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) از دنیا رفتند، جریان نفوذی با یک روش و منش مسالمت و مدارا، همان رفتاری که پیغمبر ایجاد کرده بود را پیش گرفتند و مردم را گرفتار اولی، دومی و سومی کرد، به این دلیل که سبک زندگی در جامعه دینی را تغییر دهد، آن هم به صورت تدریجی و آهسته.
همان مردمی که اگر بیش از ۲۰ درهم دریافت میکردند، سهم خود را از بیت المال قطع میکردند و از آن همان مقدار انفاق هم میکردند، جذب دنیا شدند، میل به دنیا پیدا کردند و ثروتهای بزرگ وارد قلمرو اسلامی شد.
بدین ترتیب در پنج سال دوم آرام آرام سبک زندگی مردم تغییر کرد و گرایش به دنیا در آنها رونق گرفت و خواص اسلامی شروع کردند به مال اندوزی تا جایی که در خانه سعد بن ابی وقاصی که در شعب ابی طالب با هستهای از خرما ۴۸ ساعت زندگی میکرد به دلیل ثروت حرام فرزندی به نام عمر بن سعد به دنیا آمد که کشتن حسین بن علی (سلام الله علیه) را به عنوان فضلیت و افتخار قبول کرد و این شد که تمام امت اسلامی به هر مقدار که درآمد داشتند، ناراحتی و مشکلاتشان بیشتر میشد؛ بی حیاییها حریم جامعه را لکه دار کرد، مردم به لحاظ اقتصاد و معیشت آباد شدند، اما راضی نشدند.
همین مردم به دنبال حضرت علی (علیه السلام) آمدند، زیرا یقین داشتند حضرت، ضامن امنیت کار و کاسبی آنها خواهد بود و، چون امیرالمؤمنین (علیه السلام) این را میدانست، فرمود: " دَعونیِ و التَمِسُوا غَیرِی " مرا رها کنید و کسی دیگر غیر از من را بجویید.
بعد از این که بی ادبانه هفت شبانه روز به امیرالمؤمنین (علیه السلام) فشار وارد کردند، ایشان فرمودند: آینده پر فتنه خواهد بود، اگر من بر سر کار بیایم با ستادهای شما هماهنگ نخواهم بود " و لَتُبَلْبَلُنَّ بَلْبَلَةً وَ لَتُغَرْبَلُنَّ غَرْبَلَةً " به این معنا که اولین اقدام سیاسی بعد از به دست گرفتن حکومت، غربالگری خواهد بود.
اقدام بعدی حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) برخورد با مفسدین اقتصادی و اصلاح نظام مالی بود؛ زیرا لازمه حکومت دینی اصلاح این دو امر است و فرمودند: به مساوات یارانه بدهید و نتیجه این شد که زمانی که حضرت از دنیا رفتند و به شهادت رسیدند در قلمرو اسلامی هیچ کس نبود که بدون سرپناه باشد.
زمانی که امیرالمؤمنین (علیه السلام) تصمیم بر تغییر در عمال حکومت گرفت، از جانب عدهای اعتراض شد و مدعی شدند این کار خلاق سیاست است، حضرت فرمود: کار عبد الله را عبد الله انجام میدهد نه عبد شیطان.
مُغِیرَة بن شُعبَه خدمت حضرت علی (علیه السلام) آمد و درخواست کرد هر کسی را میخواهید از حکومت و دولت حذف کنید، اما اجازه دهید معاویه بماند، در این جا امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) فرمود: برای یک ساعت در شب تاریک، ریاست معاویه را بر مسلمین تحمل نخواهم کرد.
اکنون این سؤال پیش میآید که چرا میخواستند برای معاویه از حضرت علی (علیه السلام) حکم بگیرند؟ پاسخ این است که اگر از حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) برای یک ساعتِ معاویه امضاء میگرفتند، بحران مشروعیت بنی امیه تا ابد از بین میرفت و نه فقط از بین میرفت، بلکه تمام نابسامانیهایی که بنی امیه بعد از رحلت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) انجام دادند، با امضاء حضرت علی (علیه السلام) اصلاح میشد. امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) فرمود: ابدا. نتیجه آن چه شد؟ سه جنگ به حضرت علی (علیه السلام) تحمیل شد و نگذاشتند که فرزند ابیطالب (علیه السلام) نفس راحتی بکشد؛ اگر مردم با حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) همراهی و به فرموده هایش عمل میکردند، امروز اکسیر حیات آفرین از جنس توحید در زندگی مردم دیده میشد، آن وقتی که حضرت در محراب کوفه به شهادت رسیدند، حضرت امام حسن مجتبی (علیه السلام) جانشینش شد.
اولین حرفی که افرادی، چون ابوموسی اشعری، اشعث بن قیس، مغیره بن شعبه در مورد امام حسن (علیه السلام) گفتند، این بود که حسن بن علی (علیه السلام) مانند پدرش نیست او به جدش پیامبر شبیه است و اهل صلح است. آن قدر گفتند صلح که تا به امروز تصویر ما از امام حسن (علیه السلام) صلح است. در حالی که معمار و منتشرکننده این صلح اشعث بن قیس بود، امام حسن مجتبی (علیه السلام) هیچ صلحی نکردند، ایشان فتح الفتوح کردند.
وقتی عمال نظام سلطه دیدند از موضع پایین دست نمیتوانند از حضرت علی (علیه السلام) امضاء بگیرند و این بحران را رفع کنند و از جهتی، چون وضعیت متزلزل مردم را تشخیص داده بودند و میدانستند امام حسن (علیه السلام) تنها و غریب میماند؛ گفتند اگر بتوانیم از فرادست، حسن بن علی (علیه السلام) را وادار به بیعت کنیم، از موضع بهتری به هر آن چه که از حضرت علی (علیه السلام) خواستیم و اجابت نشد، به دست خواهیم آورد؛ فتح الفتوح امام حسن (علیه السلام) ایشان این بود.
شرایط هم بسیار عجیب پیش رفت، بدین معنا که سلطه بنی امیه وسیعتر و عمیقتر شده بود و اسلام ستیزی مردم حتی نسبت به دورانی که در اختیار حکام تغییر دهنده مسیر سرنوشت بود هم افزونتر شده بود، این جا بود که مردم نگریستند که هیچ تفاوتی میان حضرت امیر المؤمنین علی (علیه السلام) و امام حسن (علیه السلام) نیست، مطلقا.
مردم در نهایت زمینه را آماده کردند و به معاویه نامه نوشتند. در ابتدا شایعه کردند که حسن بن علی (علیه السلام) با معاویه صلح کرده است و در قبال صلح به دنبال برنامه جامع توافقی اقدام مشترک میباشد و در ازای آن درآمدهای عراق را میخواهد، پول و زر میخواهد این مسائل را بی وقفه منتشر میکردند به طوری که گاهی وقتها میگفتند مقداری از این پولها را به برادرش حسین بن علی (علیه السلام) میدهد، حتی به کودکان هم میگفتند اینها در بازار ارضی هم سهم دارند، چه کسانی این شایعه پراکنیها را میکردند؟ کسانی که هفت نسل خود در مفاسد دنیوی غرق بوده اند؛ امام مجتبی (علیه السلام) این فتنهها را آشکار کرد.
باور کنید معاویه هیچ احتیاجی به صلح با امام نداشت، چون امام تنها بود. در زمانی که به اردوگاه مدائن رفت، یک نفر هم در حج با امام حسن (علیه السلام) خارج نشد و امام را در همان اردوگاه رها کردند.
تنها کسی که در میان دوست و دشمن فخامت امام حسن (علیه السلام) را درک کرد، معاویه بود و میدانست همه شایعه افکنیها و رفتارهای نا به هنجار از سوی مردم بازی است و اگر رأی حسن بن علی (علیه السلام) را نداشته باشد هیچ چیز نخواهد داشت. معاویهای که نظیرش در سیاست و در کره زمین فقط عبدالله بن مأمون بود، حالا متوجه شده امام تنها است و تمام قلمرو اسلامی در اختیار معاویه میباشد.
معاویه عبدالله بن عامر و و ابن سنبله را با یک کاغذ سفید امضاء شده، مأمور کرد و گفت: هر آن چه که حسن بن علی (علیه السلام) بنویسد، میپذیرم؛ این علامت کم عقلی معاویه نبود، بلکه او در تنیدههای خود گرفتار شد و وجود مبارک امام حسن (علیه السلام) از مدل پیامبر در صلح حدیبیه پیروی کرد؛ روز حدیبیه پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) برنامه جامع اقدام مشترک با قریش را به فرد دیگری نداد، بلکه فرمودند: باید علی بن ابی طالب (علیه السلام) بنویسد، به این دلیل که اگر به دست دشمن نوشته شود، با ترجمه و تفسیر خود تحمیل میکند، پیامبر هم تنها بود؛ معتقد است که اگر به ادبیات دشمن اعتماد کردید، تاوانش را هم باید بدهید.
در واقع حضرت امام حسن مجتبی (علیه السلام) توافق کرد، چون معاویه به دنبال ریاست بود؛ ریاست و زمامداری بر جامعه اسلامی یکی از شئون امام حق است که آثار آن به قلب مردم بر میگردد. به عبارت دیگر اگر مردم شایستگی داشتند در سایه زمامداری خلیفه الله قرار میگیرند و اگر این شایستگی را از دست دادند لاجرم به نکبت معاویه مبتلا خواهند شد؛ امام که ضرر نمیکند، این مردم هستند که خسارت میبینند. درواقع فتح الفتوح امام حسن مجتبی (علیه السلام) عمیقتر از فتح الفتوح حدیبیه پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بود. امام حسن (علیه السلام) در پی نامه ارسالی معاویه کاتب شدند و این گونه نوشتند " هذا ما صالح علیه ". این توافق جامع که منتشر شد، تارو پود بنی امیه بهم ریخته شد.
طی این توافق، معاویه متعهد شد در حکومت به کتاب خدا و سنت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) عمل کند؛ ذیل هر بندی از توافق، امام حسن (علیه السلام) کربلایی ساخت؛ به طوری که ۵۰ نفر از یاران امام حسین (علیه السلام) در کربلا، تربیت یافته دستان مبارک امام حسن مجتبی (علیه السلام) بودند.
بند دوم توافق این بود که معاویه حق ندارد خودش را در اجتماعات مسلمانان امیرالمؤمنین بنامد؛ یعنی وقتی معاویه در مسجد عراق میشود و در مقابل مردم میگوید من امیرالمؤمنین هستم، عدهای فاسق پای حرفهای او نشسته اند، یعنی او امیر فاسقین است نه امیرالمؤمنین؛ در حالی که مؤمن، حسن بن علی (علیه السلام) است.
سایه دینی غیرت امام حسن بن علی (علیه السلام) است که مدافعین حرم متولد ۷۰ و ۸۰ ما پرورش یافته اند و بدتر از صدام را از سوریه بیرون کردند؛ اگر ملت ایران پای ولایت نمیماندند، بی تردید اکنون به جای شما عزیزان برادران داعشی نشسته بودند، مدافعان و ملت، با هدف ایستادگی و تعهد به مقام والای ولایت پیش رفتند.
بنده مدعی هستم و در هر مجمع علمی در هر جای دنیا که باشد، اثبات خواهم کرد که توافق امام حسن (علیه السلام) در واقع، تأسیس یک نظام دیپلماسی خلاق، پویا و هجومی است، مگر میشود یکی بود، اما همه باشید، میشود یک تَن باشید و در یک طرف خلقت قرار بگیرید و حق باشید و همه با هم باطل باشند؟ پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در مورد امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) فرمودند: " عَلِیٌّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلِیٍّ یَدُورُ حَیْثُمَا دَارَ علی با حقّ است و حق با علی، هر کجا علی باشد، حق هم آن جاست. حق به دور علی میگردد "
این فتح الفتوح امام حسن مجتبی (علیه السلام) است. بنگرید، وجدان بشریت در یک طرف و جریان تهاجم و تخاصر از طرفی دیگر به این نتیجه رسیدند که هیچ راهی به جز حذف اهل بیت (علیهم السلام) وجود ندارد. اگر معاویه به نتیجه میرسید، دلیلی برای عملیاتی کردن حصر امام حسن مجتبی (علیه السلام) نداشت. ۱۰ سال برای حذف امام مجتبی (علیه السلام) نقشه کشید و تلاش کرد؛ زیرا تنها امام حسن مجتبی (علیه السلام) بود که حق در او تعریف میشد. عزت مؤمنین به فتح الفتوح امام حسن مجتبی (علیه السلام) است. ۱۰ سال پس از امام حسن (علیه السلام)، امام حسین (علیه السلام) به آن توافق پایبند بود و فرمودند: در اسلام هیچ سندی محکمتر از این نیست؛ و صلی الله علی نبینا محمد و آله و سلم.
انتهای پیام /